![]() |
![]() |
|
| دل من سخت شکست اما هیچ کس نپرسید ونگفت که چرا؟ |
|
در کوران درد های خویش وانهفته غمها به تو می اندیشم که تو آخرین سیلاب شادی در تن تاریک شبهای منی بی تو می اندیشم ، بی تو می خندم و بی تو مر گی را تجربه می کنم که مرا تا انتهای خود خواهد برد و بی صدای خنده هایت خواهم شکست در خود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 آبان1388ساعت 18:2 توسط لیاقت |
|
|
مطمئن باش و برو ضربهات كاری بود دل من سخت شكست و چه زشت به من و سادگیام خندیدی به من و عشقی پاك كه پر از یاد تو بود و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود تو برو، برو تا راحتتر تكههای دل خود را آرام سر هم بند زنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 آبان1388ساعت 19:22 توسط لیاقت |
|
|
پيش تر ها عشق زيباروي بود جاري و آرام مثل جوي بود آه اما عشق هامان زرد شد گرمي کاشانه هامان سرد شد روزهاي غرق نيلوفر گذشت غصه آمد آه هم از سر گذشت آه اگر يک لحظه دل ياري کند قلب هم قدري وفاداري کند من تمام شب صدايش ميکنم با شقايق آشنايش ميکنم حيف اما قلب هامان خالي اند عشقهامان چون خزانه پوشالي اند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 آبان1388ساعت 17:47 توسط لیاقت |
|
|
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد
درمیان خنده های تلخ من گریه پنهانیم را حس نکرد درهجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد آن که با آغاز من مانوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 2:0 توسط لیاقت |
|
|
بوسه يعني وصله ي شيرين دو لب... بوسه يعني مستي از مشروب عشق... بوسه يعني لذت دل دادگي... لذت از شب . لذت از ديوانگي... بوسه يعني حس خوبه طعم عشق...
بوسه سرفصله کتاب عاشقي... بوسه رمز وارد دلها شدن... بوسه آتش مي زند بر جسم و جان... بوسه يعني عشق من با من بمان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 5:38 توسط لیاقت |
|
|
فرشته ای هر شب همزمان با بارش ستاره ها به اتاقم می اید و زمزمه می کند:برو بخواب همه چیز رو به راه است. تا مدت ها این فرشته به من قوت قلب می دادآرامش می داد ولی اکنون چیزی در من شکسته است،نمی دانم چه چیز؟دیگر به او اعتماد ندارم چون احساس می کنم دیگرهیچ چیز مرتب نیست خیلی وقته که مرتب نیست. تونیستی وهرچه سعی میکنم به توبرسم از تو دورترمیشوم تنها سایه ای از تو در زندگی ام وجود دارد که داردمرا نابود میکند.دارم تو مردابی که خودم ساختم دست و پا می زنم و هر روزپایین تر می روم. اما در یک شب جادویی:مثل هر شب فرشته امد،من بی توجه به او دعایی را زمزمه میکردم تا این که به خواب عمیقی فرو رفتم.خواب دیدم،خواب تو را. در خواب با تو قدم می زدم،با تو حرف می زدم.در کنار یکدیگر بودیم.همه چیزعالی بود.تو با من بودی و من حس می کردم دنیا مال من است.احساس می کردم تواسمون ها پرواز می کنم.... امادرست قبل از سحر از خواب پریدم و دیدم تو نیستی خواستم گریه کنم ولی از چشمانم قطره ی اشکی نیامد.یاد لحظه ای افتادم که تو در رویا با من خداحافظی کردی.
بي تو هر شب مينشينم در كنار خويشتن اشك ميريزم به حال روزگار خويشتن سخت دلتنگ از اين پس كوچه هاي روزگار دوست دارم زندگي را در حصار خويشتن بي تو من هم آهنگ رفتن ميكنم ميگزارم غم بماند يادگار خويشتن لحظه هايم بوي پائيزي ز غربت ميدهند عاقبت جان ميدهم در پاي دار خويشتن بي تو در كنج اتاق خانه خلوت ميكنم اشك ميريزم به حال روزگار خويشتن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 1:31 توسط لیاقت |
|
|
تقدیم به کسی که هیچ وقت فراموشش نخواهم کرد گفتی از عشق بنویس... مینویسم از عشق ... میخواهم از تو بنویسم ... تویی که عزیز دلمی ...خون تو رگهای منی...
اری ... میخواهم از تو بنویسم از عشق و صداقتت .. از خنده هایت.. ازصدای دلنشین و نازنینت از خودت ... از وجودت ... از زیبایی های کلامت...
گفتی از عشق بنویس ... باز نوشتم ... گفتی از غم ننویس...حرفی ندارم
انقدردوستت دارم ...انقدر عاشقتم...که زندگی بی تو محاله ...
عزیزم... ان قدر دوستت دارم ... که زندگی بی تو برام یه جاده ی کویریه ... یه قول بده، پیش دلم یه وقت نری ... تنها بشم ... اسیر روزگار بشم بشم یه آدم تنها ...تو اوج انتظار تو یه وقتایی تنها بشم... دلم میخوادتا میتونم...کنار تو...به ارامش دل برسم ... اما میدونی عشق من ...گاهی اوقات دلم شور میزنه... ازتنهای های روزگار،از حکمت های روزگار..ازدوری و درد انتظار... اما میدونی عشق من ... میخوام تا زنده ام ... دوست بدارم ... عاشقت باشم چون تو مقدسی برام...چون که عزیز دلمی..............
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 21:5 توسط لیاقت |
|
|
نه! نگو! از رفتن با من نگو من به پایان می رسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو
کاش می شد از تو بود و تا تو بود کاش می شد در تو گم شد از همه کاش می شد تا همیشه با تو بود کاش فردا را کسی پنهان کند لحظه را در لحظه سرگردان کند کاش ساعت را بمیراند به خواب ماه را بر شاخه آویزان کند می روی تا قصه را غم نامه تدفین گل می روی تا واژه را باران خاکستر کنی ثانیه تا ثانیه پلواره ویران شدن می روی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی
با من از آغاز این مردن نگو
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 21:52 توسط لیاقت |
|
|
ديشب به خواب رفتم، تو را در گوشه اي از اين زمينِ خاکي در حالي يافتم که دستهايت رابر رويِ زانوهايت آوار کرده بودي و نگاهت را به نقطه اي دور دست امتداد ميدادي . کنارت نشستم و محو تماشاي تو شدم، به عمق چشمانت فرو رفتم، واي خداي من! چه دنياي زيبايي را در پشت پرچين نگاهت زنداني کرده اي . پرنده هاي چشمانت چه زيبا و دلنشين آواز تنهايي را در ني غربت مي نواختند. خودم جرأت مي دهم و در گوشه اي از آن بيتوته مي کنم . آهنگِ دلنشين قلبت آرامم مي کند و خوابِ هزار ساله ام را مي آشوبد. خدا تو را فرشته آفريده است تا بيايي و تاريکي هايم را نور بپاشي. با انگشتِ اشاره ات نگاهم را به سوي ديگري مي کشاني، آنجا که اسب سپيدي به پيشواز قدمهايت سر فرود مي آورد. ، مرا مهمانِ خنده هايت مي کني و به جايي مي بري که پُر از بويِ عطرِ گيسوانِ توست. مهتاب کم کم تنهاييمان را سرک مي کشد. آه خدايِ من آنجا را ببين! آسمانِ پر از ستاره را مي گويم، بيا سهمِ خود را از آسمان بچينيم. به سمت شمال نگاهت را بچرخان! ستاره هايمان آنجاست، مي بيني؟ ستاره تو آن يکي است که نورِ بيشتري دارد . ستاره من به تو زُل زده است و نگاهت را به وضو و عشقت را به رکعت در آورده است. دستم را بگير بي تو ديگر جايي را نخواهم ديد..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 22:23 توسط لیاقت |
|
|
آتیشم میزنه هر شب؛ جای خالیت توی خونه دل من هواتو داره دیگه طاقت نمیاره این دل همیشه گریون مث ابرای بهاره
نگو که رفتن تو سهم منه دل من طاقت نداره ؛ میشکنه نگو که باید جداشیم نگو قسمته من و تو رفتنه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 دی1385ساعت 17:26 توسط لیاقت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باز هم من
غریبه ای تنها تکه تکه های وجودم را بر دوش میکشم چقدر هم سنگین است میروم به کجا؟!! نمیدانم کجا میروم؟!! اصلا به مکانش فکر نمیکنم میخواهم بروم؟!! با تاروپودی خسته و سوخته به کدامین سرزمین می توان کوچ کرد در کدامین وادی شانه های خسته و لرزانم تاب میاورد کی نای مردن بیابم؟!! دلم سخت گرفته است از خودم از تو از شب گریه ها ازخودم از خودم ازخودم ... ازخودم نیز میگذرم چشمانم برای آرامش پر میکشد دیگر نخواهم دیدشان اشک میریزم بی صدا دلم برای رفتن پر میکشد دلم پر میکشد |
|
RSS
|